تبليغاتX
چرا گرفته دلتــ ؟ مثل آنکه تنهایی






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


چرا گرفته دلتــ ؟ مثل آنکه تنهایی

خدايا حواست هست؟اين صداي هق هق گريه از همان گلويي مي آيد...که تو از رگ گردن به آن نزديکتري...!

يادمه وقتي بهم رسيديم
تو زمینی بودي و هم رنگ خاک
من آسمونی بودم و هم سازه باد
تو به من راه رفتن با کفش هاي گلي روي اسفالت رو ياد دادي
و پرواز را از من آموختي ….. هرچند نيمه کاره
روزي بالهايم را براي تجربه کردن آغوش آسمان قرض گرفتي و
جاش قول دادی کفشهايت را به من بدهي…!

و پريدي ، بال زدي و بال زدي
اوج گرفتي بالاتر و بالاتر … دورتر ودورتر و ديگر ديده نشدي
تو انقدر ذوق پرواز را داشتي که يادت رفت کفشهايت را درآوري
ومن وقتي به خودم آمدم پا برهنه چشم به راه برگشتنت
ايستاده بودم روي جاده … روزها گذشت و تو برنگشتي
چون راهه برگشت را در آغوش آسمان گم کرده بودي …..
آخه ميدوني !! تو هيچ وقت درس
پرواز را خوب ياد نگرفتي
ومن دلسوزانه از اين پايين با حداکثر توانم
آخرين درس پرواز راهم برايت فرياد زدم شايد بشنوي
مواظب باش با کفشهايه گلييت آسمان را
کثيف نکني
و آن وقت بدون بالهایم و کفشهایت روي آسفالت راه زمينيم را
آغاز کردم...
 

+ شنبه هشتم بهمن 1390حرف دل روشنک | |

تو حرفت را بزن ...

چکار داري که باران نمي بارد !

اينجا سالهاست که ديگر ، به قصه هاي هم گوش نمي دهند !

دست خودشان نيست

به شرط چاقو به دنيا آمده اند!

و تا پيراهنت را سیاه نبينند

باور نمي کنند ، چيزي از دست داده باشي !!

 

+دنياي عجيبي ست ؛

اينجا لبخند را هم ،

بايــد زد..!!!

+ چهارشنبه پنجم بهمن 1390حرف دل روشنک | |